613

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

این دنیا یه عالمه سال خوشی و خوشحالی بهم بدهکاره... بعضی وقتا به خواهرام حسودیم میشه سر اینکه تو اوج خوشی و حوصله پدرو مادرم ازدواج کردن و بچه دار شدن... دوران عقدشون مادرم زنده بود... تو عروسیشون مامانم بود... مامانم. پاگشاشون کرد...

اما من چی؟

تا وقتی مامانم بود خواهرام میدرخشیدن و با بچه هاشون میومدن میموندن و دم کنکور و... میومدن خراب میشدن و. 1ماه میموندن و باید نق نق و گریه بچه لوسشون تحمل میکردم...

تازه میگفتم ناراحتم.. ناراحت میشدن میگفتن خب شوهر کن برو... جارو تو رو مگه تنگ کردیم؟ خونه مامان بابامونه...

وقتی هم همسرم رو بلاخره بعد 30 سال پیدا کردم و اومدن برای آشنایی خانواده ها... 1 سال بود که مامانم مریض بود و انقد ضعف داشت که نمیتونست خودش بدون کمک راه بره.... تو بله برون روحیه ام خراب بود... وقتی بحث عقدم شد میگفت شاید عمرم کفاف نده و زودتر عقد کن... اما من نمیخواستم اشتباه خواهرم رو بکنم و بدون شناخت و سریع عقد کنم که تهش بشه طلاق زرد... ناراحت میشدم که میگفت شاید نباشم... کارامون کرده بودیم و تالار و لباس و... گرفته بودیم و رفته بودیم برای انتخاب کارت... که برادرم تماس گرفت و گفت دکترا ازش قطع امید کردن... اون روز خیلی دلم گرفت و زدم زیر گریه... پیش خودم گفتم همینکه بلاخره نوبت خوشی من رسید چرا؟.... چند وقت بعدش مامانم بستری شد و فوت کرد... و به عقد و عروسیم نرسید... بعضی وقتا فکر میکنم چرا همینکه به من رسید و میخواستم بلاخره خوشحالی کنم... مادرم فوت کرد و دوباره غم سراغم اومد... حتی الان که رفتیم سر خونه زندگیمون... هنوزم دلم سر خيلي چیزا میگیره... یادش میفتم که قول داده بودم بلاخره وقتی نامزد کردم یلدا همگی دور هم جمع بشیم چون خودمون یلدا نمیگرفتیم اما قبلش فوت کرد... یادش میفتم که میگفت خونت مارو هم دعوت نکنی.. من خودم میام... ولی حتی نمیتونم دیگه خونم دعوتش کنم... یادم اومد که قرار بود موقع نامزدی با نامزدم باهم خانوادگی بریم سفر تا بتونیم نامزدم بشناسیم اما اونم میسر نشد... یادم اومد که میگفت دوست دارم تو رو تو لباس عروس ببینم تا بتونم سرمو راحت روی زمین بذارم... اما روز عروسیم نبود... شاید وقتی چند ماه قبل عروسی، لباس عروسم رو برای اندازه کردن تو خونه تنم کردم و باهاش رقصیدم تا بببنم اندازس یا زیرپام میره و منو با لبخند نگاه میکردو خوشحال بود.... خیالش راحت شده بود...

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:38
برچسب‌ها :