راستش ناراحت شدم.... همونطور که حدس زدم فقط اولش بغلم کرد و بعد نشست پای بازیش...یبار دیگه هم باز بغلم کرد اما بعد نگو سر راهش برای روشن کردن پلوپز بوده و بعد پای بازیش دوباره نشست...
انگار نه انگار اتفاقی افتاده.... خیلی بهم برخورد..مگه گریه نمیکردم؟
دلم تنگ شد.... برای چغلی کردن ازش پیش مادرم....
هربار که غر میزدم درباره اینکه خسته میشم ظرفارو بشورم و پ اهل ظرف شستن نیست میگفت "حالا تو ازدواج کن برو سرو خونه زندگیت من کادوی خونه مبارکی برات ماشین ظرفشویی میخرم"
ازدواج کردم و سر خونه زندگیمم الان... چرا سر قولت نموندی؟ :(
+ با گذشت بیشتر از یکسال هنوز دلم برات تنگ میشه...
+ هر وقت ماشین ظرفشویی میبینم یادت میفتم و دلم میگیره :(
آخرای قسمت 3 واقعا غم انگیز شد :( ... یاد وقتی که مادرم رو از دست دادم افتادم و اشکم در اومد :(
ولی جالبه که این پیرزن تو همه سریالا هست و نقش یه مادربزرگ مهربون رو بازی میکنه :)
+ مردم همیشه فکر میکنن مرگ ازشون خیلی دور.. یه آینده خیلی دور که بلاخره به آدم میرسه..ولی هممون میدونیم که اون لحظه زودتر از چیزی که فکرشو کنیم بهمون میرسه...
#The midnight Studio