12+1

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

غم واقعی اونجاس که دیگه اونایی که بهش زنگ میزدی یا پیام میدادی درد و دل میکردی باهاشون و از این و اون غرغر میکردی براشون رو نداری که خالی بشی و اروم بگیری.... #Mom #Shi chan

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 16:06
برچسب‌ها :
اجازه بده خودمو جات بذارم...اگه مامانم میگفت میخوامشب بمونم..میگفتم حقیقت همسرم دوست نداره سر یه سری حریم های شخصی و مسائل دیگه کسی شب بمونه ولی نمیخواد بروت بیاره و ناراحتت کنه....من خیلی دوست دارم بمونی ولی حقیقت همسرم چون حیوون خونگی و گل و گیاه و .... خیلی دوست داشت ولی من دوست نداشتم ، بخاطر من از چیزی که دوست داشت گذشت... اینه که منطقا و احساسا نمیتونم به خودم اجازه بدم که من چیزی که دوست دارم رو داشته باشم درحالی که اون به خاطر من ازش گذشته و ندارش...اونوقت مادرم درک نمیکرد و نمیرفت خونه برادرم که نزدیک به خونه ماس بمونه؟
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 16:06
برچسب‌ها :
هیییی دلم برای مامانم تنگ شد....یاد وقتی افتادم که رفتیم با همسرم که اونموقع نامزد بودیم بنر تسلیت رو بگیریم....و بنر رو گرفته بودم و زار زار گریه میکردم و باورم نمیشد که فوت کرده..یا اونموقع که با کفن اوردنش و گذاشتنش کنار قبر.....و اونموقع که از پشت بغلش میکردم و برای اذیت کردنش میگفتم مامان تپلی میگفت من تپلی نیستم خیلی هم خوش اندامم...یا اونموقع که مریض بود و بسختی راه میتونست بره و براش ویلچر گرفته بودیم و به بابام میگفت بریم ببینم هلنا چیکار میکنه...و میومدن دم در اتاق من با ویلچر و نگاهش میکردم میگفتم دالی....لبخند میزد... انگار از اینکه هنوز یه بچه اش رو میتونست ببينه خوشحال بود...+ جات اونجا راحته نه؟ دیگه لازم نیست برای یه سرم زدن سوراخ سوراخت کنن....چون انقدر سرم زدی رگت از بین رفته...
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:12
برچسب‌ها :

راستش ناراحت شدم.... همونطور که حدس زدم فقط اولش بغلم کرد و بعد نشست پای بازیش...یبار دیگه هم باز بغلم کرد اما بعد نگو سر راهش برای روشن کردن پلوپز بوده و بعد پای بازیش دوباره نشست...

انگار نه انگار اتفاقی افتاده.... خیلی بهم برخورد..مگه گریه نمیکردم؟

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:12
برچسب‌ها :

تولد فادر نرفتیم... بنظرم حقش بود باید میفهمید که فقط اون نیست که میتونه ناراحت بشه... بچه هاشم میتونن ازش ناراحت بشن...

+ از دستش ناراحت و عصبانی بودم...

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:12
برچسب‌ها :

دلم تنگ شد.... برای چغلی کردن ازش پیش مادرم....
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:15
برچسب‌ها :

هربار که غر میزدم درباره اینکه خسته میشم ظرفارو بشورم و پ اهل ظرف شستن نیست میگفت "حالا تو ازدواج کن برو سرو خونه زندگیت من کادوی خونه مبارکی برات ماشین ظرفشویی میخرم"

ازدواج کردم و سر خونه زندگیمم الان... چرا سر قولت نموندی؟ :(

+ با گذشت بیشتر از یکسال هنوز دلم برات تنگ میشه...
+ هر وقت ماشین ظرفشویی میبینم یادت میفتم و دلم میگیره :(

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:00
برچسب‌ها :
هیچوقت نخواستم جای کسی باشم... یا هیچوقت به خودم اجازه ندادم به کسی بگم "خوش به حالت .... " اما گاهی وقتا به کسایی که مادرشون هنوز زندس و هواشونو داره حسودیم میشه... یا حتی به همکارام وقتی از مادرشون و غذا درست کردنشون براشون که بیارن سرکار صحبت میکنن... یا وقتایی که از دست مادرشون ناله میکنن تو دلم میگم " چه قدر نشناس... همینکه مادرت زندس باید قدرشو بدونی..."انگار ما آدما عادت کردیم تا وقتی یه شخص یا یه چیز رو از دست ندادیم، قدرش رو ندونیم... مثالش همین نیست که به جای گل خریدن برای آدمای زنده هر هفته برای کسایی که زیرخاکن گل میخریم و سر خاکشون میذاریم و هر هفته به دیدنشون میریم؟وقتی گل رو سرخاک مادرم میذارم به این فکر میکنم که بقیه که سرخاک عزیزاشون میان هم مثل من به خودشون میگن"کاش این گل ها رو وقتی زنده بود بهش میدادم " یا میپرسن از خودشون که " چرا وقتی زنده بود هر 5شنبه یا جمعه بهش سر نزدم و الان که زیر خاک دارم هر 5شنبه بهش سر میزنم؟"ما آدمای مرده پرستی نیستیم؟
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:00
برچسب‌ها :

آخرای قسمت 3 واقعا غم انگیز شد :( ... یاد وقتی که مادرم رو از دست دادم افتادم و اشکم در اومد :(
ولی جالبه که این پیرزن تو همه سریالا هست و نقش یه مادربزرگ مهربون رو بازی میکنه :)

+ مردم همیشه فکر میکنن مرگ ازشون خیلی دور.. یه آینده خیلی دور که بلاخره به آدم میرسه..ولی هممون میدونیم که اون لحظه زودتر از چیزی که فکرشو کنیم بهمون میرسه...

#The midnight Studio

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:00
برچسب‌ها :
این داستان...همینکه فکر میکنی دیگه چیزی برای غر زدن توی وبت نمونده؟ همکار
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 14:43
برچسب‌ها :
یکی نیست بگه الان چی عایدت شد با این همه حرص خوردن؟ جز تنگی نفس گرفتن و خرد کردن اعصابت...اصلا چرا وقتی گفت حضوری بخریم نگفتی بیخیال وقتی میدونستی نمیخواد اونقدرا هزینه کنه و مشخص بود تهش میخواد با یه تیکه جنس بدردنخور سرو تهش هم بیاره...تهش رفتی و گفت از 2 و خورده شروع میشه و دست از پا درازتر برگشتید... اصلا مگه من گفتم اون پولشو بده؟... فقط باعث شد مچ پامم به فنا بره... اصلا همينطوری سرش انداخته پایین میره.... اصلا مهم نیست من پشتشم یا نه.. یه چند لحظه بخاطر تنگی نفسم وایسادم ولی دیدم اصلا متوجه نشد و همینطوری میرفت :(آخرش چی شد؟ برگشت گفت خب با پول خودت میخواستی بخری میخریدی چرا به من گفتی؟ خب مگه تو نبودی میگفتی نخررررر و با من مشورت کن... اگه این که کل وسایل خونه رو خودم میگیرم دیگه... چه نیازی به حضور گرم و پر مهر تو هست؟ سر تلفن نگفتی مشورت کن باهام ؟ :/ میز عسلی همین نبود؟ :/+ باز اینبار برگشته میگه منظورم گشتن مجازی بود :/ خب چشم نخوری اونو که خودم میتونستم.... و گشتم اونو پیدا کردم ولی به لطف حضورت و کش دادن ماجرا اونم نه خریدی نه گذاشتی من بخرم و موجودیش تموم شد
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 6:08
برچسب‌ها :
وقتی گفتم سینک عوض کنیم اصرار داشت که نههه ما سال دیگه میرسم از اینجا و فلان:/ یعنی کلا سر هرچی خواستم عوض کنم همین حرف زد و کلی حرص خوردم سرش.... بعد برگشته امشب میگه خب نمیتونیم بریم... به همین راحتی؟ بعد تازه وقتی میگم چرا نذاشتی پس سینک دو قلو کنم و همین 2 ساعت پیش گفتم میخوام با هزینه خودم درای کابینت رو عوض کنم و ام دی اف سفید بزنم.. گفتی خرج الکی نکنیم و میخوایم بریم دیگه دلمون نمیاد بریم... و هرکار خواستم بکنم هی گفتی واجب نیست اون واجب نیست و میخوایم بریم و کلی حرصم دراوردی... بعد با لحن تمسخر میگه آره اذیت شدی این چندماه با سینک یه قلو:/.... فقط همین؟ کلی حرص و جوشم دادی سر هرچیزی... :/ خدا شاهده همه چی خونه رو میکوبم میسازم... با هزینه خودش تا دفعه دیگه منو مسخره نکنه:/... انگار مسخرشم.... :/ قبل ازدواج گفت فلانجا ... بعد گفت فلان جا ( جای خوب اون شهر) خونه آشنا هست .. بعدش دیدیم پولی واسش نمیمونه وسیله بخره... نشد رفتیم شهر همسایه و از این شهر تا اون شهری که قرار بود زندگی کنیم خدا شاهده من هر روز 5 ساعت تو راهم.. ولی بعدش گفت سال دیگه میریم میریمممم گفتم یه ساعت تحمل میکنم... گرچه هربارم گفتم نمیشه سال دیگه بریم با این وضعیت قسط و... واقع بین باش.. باز میگفت... همین یه ساعت پیش گفت سال دیگه بریم... بعد میگه من منظورم جای پایین شهر اون شهر بود:/ اقااااا چی میگی؟
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 11:59
برچسب‌ها :
نمیدونم... هنوزم حالم گرفتس و ناراحتم... شاید توقع زیادی از خواهرم داشتم که ازم بابت رفتارش عذرخواهی کنه...شاید باید بپذیرم با اینکه 13 سال ازم بزرگتره ولی شعور و عقلش کمتر از من واز همچین ادمی نباید انتظار عذرخواهی داشت... ولی بازم ناراحتم... خیلی چرندیات تحویلم داد...یجورایی دلم گرفت. اینجور مواقع تصور میکنم اگه مادرم زنده بود همه رو صلح و صفا میداد و کدورتا از بین میرفت ولی نیست متاسفانه... هیییی
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:38
برچسب‌ها :
این دنیا یه عالمه سال خوشی و خوشحالی بهم بدهکاره... بعضی وقتا به خواهرام حسودیم میشه سر اینکه تو اوج خوشی و حوصله پدرو مادرم ازدواج کردن و بچه دار شدن... دوران عقدشون مادرم زنده بود... تو عروسیشون مامانم بود... مامانم. پاگشاشون کرد...اما من چی؟تا وقتی مامانم بود خواهرام میدرخشیدن و با بچه هاشون میومدن میموندن و دم کنکور و... میومدن خراب میشدن و. 1ماه میموندن و باید نق نق و گریه بچه لوسشون تحمل میکردم...تازه میگفتم ناراحتم.. ناراحت میشدن میگفتن خب شوهر کن برو... جارو تو رو مگه تنگ کردیم؟ خونه مامان بابامونه...وقتی هم همسرم رو بلاخره بعد 30 سال پیدا کردم و اومدن برای آشنایی خانواده ها... 1 سال بود که مامانم مریض بود و انقد ضعف داشت که نمیتونست خودش بدون کمک راه بره.... تو بله برون روحیه ام خراب بود... وقتی بحث عقدم شد میگفت شاید عمرم کفاف نده و زودتر عقد کن... اما من نمیخواستم اشتباه خواهرم رو بکنم و بدون شناخت و سریع عقد کنم که تهش بشه طلاق زرد... ناراحت میشدم که میگفت شاید نباشم... کارامون کرده بودیم و تالار و لباس و... گرفته بودیم و رفته بودیم برای انتخاب کارت... که برادرم تماس گرفت و گفت دکترا ازش قطع امید کردن... اون روز خیلی دلم گرفت و زدم زیر گریه... پیش خودم گفتم همینکه بلاخره نوبت خوشی من رسید چرا؟.... چند وقت بعدش مامانم بستری شد و فوت کرد... و به عقد و عروسیم نرسید... بعضی وقتا فکر میکنم چرا همینکه به من رسید و میخواستم بلاخره خوشحالی کنم... مادرم فوت کرد و دوباره غم سراغم اومد... حتی الان که رفتیم سر خونه زندگیمون... هنوزم دلم سر خيلي چیزا میگیره... یادش میفتم که قول داده بودم بلاخره وقتی نامزد کردم یلدا همگی دور هم جمع بشیم چون خودمون یلدا نمیگرفتیم اما قبلش فوت
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:38
برچسب‌ها :
خیلی دلم گرفته... کسیو ندارم باهاش درد و دل کنم و چغلی همسرم پیشش بکنم.... تا وقتی مادرم زنده بود به اون میگفتم.. وقتی اون فوت شد دوستام بودن ولی اونا هم اخیرا دیگه ول کردن و رفتن... کلا نمیدونم دیگه الان با کی درد و دل کنم...
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 12 آبان 1402 ساعت: 19:28
برچسب‌ها :