629

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

هیییی دلم برای مامانم تنگ شد....

یاد وقتی افتادم که رفتیم با همسرم که اونموقع نامزد بودیم بنر تسلیت رو بگیریم....و بنر رو گرفته بودم و زار زار گریه میکردم و باورم نمیشد که فوت کرده..

یا اونموقع که با کفن اوردنش و گذاشتنش کنار قبر.....

و اونموقع که از پشت بغلش میکردم و برای اذیت کردنش میگفتم مامان تپلی میگفت من تپلی نیستم خیلی هم خوش اندامم...

یا اونموقع که مریض بود و بسختی راه میتونست بره و براش ویلچر گرفته بودیم و به بابام میگفت بریم ببینم هلنا چیکار میکنه...و میومدن دم در اتاق من با ویلچر و نگاهش میکردم میگفتم دالی....

لبخند میزد... انگار از اینکه هنوز یه بچه اش رو میتونست ببينه خوشحال بود...

+ جات اونجا راحته نه؟ دیگه لازم نیست برای یه سرم زدن سوراخ سوراخت کنن....چون انقدر سرم زدی رگت از بین رفته...

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:12
برچسب‌ها :