هیییی دلم برای مامانم تنگ شد....
یاد وقتی افتادم که رفتیم با همسرم که اونموقع نامزد بودیم بنر تسلیت رو بگیریم....و بنر رو گرفته بودم و زار زار گریه میکردم و باورم نمیشد که فوت کرده..
یا اونموقع که با کفن اوردنش و گذاشتنش کنار قبر.....
و اونموقع که از پشت بغلش میکردم و برای اذیت کردنش میگفتم مامان تپلی میگفت من تپلی نیستم خیلی هم خوش اندامم...
یا اونموقع که مریض بود و بسختی راه میتونست بره و براش ویلچر گرفته بودیم و به بابام میگفت بریم ببینم هلنا چیکار میکنه...و میومدن دم در اتاق من با ویلچر و نگاهش میکردم میگفتم دالی....
لبخند میزد... انگار از اینکه هنوز یه بچه اش رو میتونست ببينه خوشحال بود...
+ جات اونجا راحته نه؟ دیگه لازم نیست برای یه سرم زدن سوراخ سوراخت کنن....چون انقدر سرم زدی رگت از بین رفته...