02

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
همینکه وارد شدم...متوجه تغییر و تحول بزرگی که رخ داده بود شدم... قفسه ها بیشتر شده بود...اتاق کتاب مرجع دیگه اون اتاق تاریک و سرد بدون پنجره نبود... حالا اتاقی بود که یه ضلعش شیشه ای بود و میتونستی سالن اصلی کتابخونه رو ببینی...دیگه خبری از اون کافی نت کنار کتابخونه نبود ...کافی نت دیواراش برداشته شده بود و جزئی از کتابخونه شده بود و جای کامپیوترهاش هم چند ردیف قفسه گرفته بود. گوشه کتابخونه دیگه خبری از اون کمد پهن و عریض با کلی کشوهای کوچیک که توش کاغذای کوچیک به هم پانچ شده بودن،نبود...همون کاغذای کوچیکی که روشون اسم کتاب و نویسنده و ناشر و سال و ... نوشته شده بود و از طریق شماره روی اونا میتونستی کتاب موردعلاقت رو بین یه عالمه کتاب تو قفسه پیدا کنی...

حالا دیگه جاش رو 2 تا سیستم برای جستجو کردن گرفته بود.

+ یه میز و 2 تا صندلی کنار قفسه ها هست اونم در بخش نوجوان :|...کاش بیشتر بود اینطوری میشد روش نشست و همونجا کتاب خوند و در عین حال مردم رو زیر نظر گرفت :)

+ من که اصلا نمیدونستم بجای یادداشت شماره سند کتاب، باید شماره ردیف رو بنویسم و جستجو کنم...آخرش از روی اینکه این شماره سندا هیچ تطابقی با شماره روی کتاب نداره متوجه شدم :)

+ تو کتابخونه حس کسایی رو داشتم که مثل سریالا از قدیم میرن به آینده و همه چیز براشون جدیده :) پیر شدم رفت ننه :))

نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 12:42
برچسب‌ها :