همینکه وارد شدم...متوجه تغییر و تحول بزرگی که رخ داده بود شدم... قفسه ها بیشتر شده بود...اتاق کتاب مرجع دیگه اون اتاق تاریک و سرد بدون پنجره نبود... حالا اتاقی بود که یه ضلعش شیشه ای بود و میتونستی سالن اصلی کتابخونه رو ببینی...دیگه خبری از اون کافی نت کنار کتابخونه نبود ...کافی نت دیواراش برداشته شده بود و جزئی از کتابخونه شده بود و جای کامپیوترهاش هم چند ردیف قفسه گرفته بود. گوشه کتابخونه دیگه خبری از اون کمد پهن و عریض با کلی کشوهای کوچیک که توش کاغذای کوچیک به هم پانچ شده بودن،نبود...همون کاغذای کوچیکی که روشون اسم کتاب و نویسنده و ناشر و سال و ... نوشته شده بود و از طریق شماره روی اونا میتونستی کتاب موردعلاقت رو بین یه عالمه کتاب تو قفسه پیدا کنی...
حالا دیگه جاش رو 2 تا سیستم برای جستجو کردن گرفته بود.
+ یه میز و 2 تا صندلی کنار قفسه ها هست اونم در بخش نوجوان :|...کاش بیشتر بود اینطوری میشد روش نشست و همونجا کتاب خوند و در عین حال مردم رو زیر نظر گرفت :)
+ من که اصلا نمیدونستم بجای یادداشت شماره سند کتاب، باید شماره ردیف رو بنویسم و جستجو کنم...آخرش از روی اینکه این شماره سندا هیچ تطابقی با شماره روی کتاب نداره متوجه شدم :)
+ تو کتابخونه حس کسایی رو داشتم که مثل سریالا از قدیم میرن به آینده و همه چیز براشون جدیده :) پیر شدم رفت ننه :))
نویسنده : طاها شریفی
بازدید : <-PostHit->
تاريخ : دوشنبه
15 بهمن
1397 ساعت: 12:42